تبليغاتX
عشق
 

به آتش کشید و رفت

لحظه ای یاد تو

این دل ساده را

شوره زار گونه هام رو

چه سیلابی گرفت

لحظه ای به فریاد تو

چه بی رحمانه

تاخت بر دشت طاقتم

نیم نگاه شیاد تو

بست دست و پایم

افتاده ام

به دام حلقه ی زلف صیاد تو

گمانم

مامن و آرامش بود

آن لعل و لبخندهای آباد تو

ولی

آرامش قبل طوفان بود

آن همه ظاهر و

لبخند شهیاد تو

روز های خوشم

گذشت

قبل گرفتار شدنم به یاد تو

رو به قبله ام

منتظر اذان

آن ندای خوش فریاد تو

نشسته ام گوشه ای

نگاهم به جاده

که رسد روزی امداد تو

کوله ای دارم

سنگین و پر

از لحظه لحظه ی یاد تو

برو

می روی اگر بی من

هر چه بگیری ام از من

باز نتوانی گرفتن

این همه یادتو

از دل من

 

 



88/10/21 |
 

بعد عمری زهد

این دل به عشق و در دام شد

روزگاران

پر بها بود و

با ارزش این عشق

تا ما عاشق شدیم

علف زیر پای دام شد

معشوق بی وفا و با وفا

این دل ما بی معشوق

به هوای نفسی خام شد

ای کاش سفید می کرد

روی فرهاد و مجنون

نه پشت به عشق

با تعارف یک جام شد

آه می کشم

دوستا طلوع کن

که این دل

به مفت به هیچ رام شد

پوچ نگذرد

عمر سبز من با تو

که بی تو

این چنین ناکام شد

با دستهایت

بگیر زردی دستهایم را

که این ناچیز رمق رو به اتمام شد

ذره ای آبرو داشتیم

به کل عمر

همه به شبی بدنام شد

بدنامان را ببین

پشیزی گرفتند و دادند

یک یک بهنام شد

آه

ای تو که می دانی

طراوت سبز را

بگو چرا این دل خام شد

هر چه بر سر دل

گذشت نوش جانم

ولی همین می دانم

که دل با سبزی تو آرام شد

 



88/10/19 |
 

گذشت شب تابی

به شبی از کنار خانه خرابی

مست بود

هزیان می گفت

با چه آب و تابی

خفته ای یافت کنار دیوار

همچو خسروان با شوکت

همی گفت به آن خفته

من در گذرم و تو غافل و خوابی

ایزدی چو گذر کرد به راهت

بیدار و به سجده باش

که پشیزی آیدت به ثوابی

شب تاب می گفت و می گفت

خفته انگار

می پنداشت او را به قصه ی خوابی

می شد پهلو به پهلوی دگر

ز بی اعتنایی خفته

برافروخت با چه بی تابی

تکانی خورد آن خفته و

چشم بگشاد

نماند اثر از هیچ شب تابی

نگو آن خفته ی خسته

بود به آسمان ، آفتابی

 



88/10/06 |
 

از آن روز سیاه

چشمهایم بسته اند

سایه نشسته

پاهایم خسته اند

منظره ای یاب که نگاه کنیم

کنار هم

دمی نشسته برگی از خاطرات

همین جوری سیاه کنیم

یه بار هم که شده

بر سر این غم سنگدل

با خنده هامان کلاه کنیم

نه که دور از هم

با نغمه های فراق و غم

حواله به هم آه کنیم

این دو روز پوسیده رو

بر سر ما شاه کنیم

الماس عمر رو

بی فایده

به بچگی هامون تباه کنیم

بیا

چشمهایم را باز کن

خاطرات آن روزها را ساز کن

دمی از این لحظه را

به دور از چشم غم چاه کنیم

این دل مرده رو

با بوی عیسوی نگاهت آگاه کنیم

هر چند بد کرد زمانه با ما

ولی من و تو

بیا

به دور از چشم زمانه

دل خوش به وصل های گه گاه کنیم.

 



88/10/02 |
 

سرم بر بالین و

کسی نیست نازم کند

گوش شنوا

که لحظه ای گوش

به سازم کند

غم و غم و غم

مانده ام خاموش

کسی نیست آغازم کند

توی این همه سیاهی

من بقچه ای تیره

کسی نیست بازم کند

ملودی سردم

حنجره ی تاری نیست

لحظه ای آوازم کند

گمانم فرشته ای

امشب نیست

نگاهی به نمازم کند

دست های سردم

اشک های غلطان

کسی نیست نازم کند

 



88/09/17 |

 

بر سر بلندای آسمان

چه غمگین نشسته است

دور خود ،

ای بابا

گویا دریاچه ای بسته است

آن دور دورها را

تنها می نگرد

آه

انگار که خسته است

ترک ترک نگاهش

یا خدا

انگار بی صدا شکسته است

از دور نگاهش کنی

چه زیبا

می گویی نعمتی خجسته است

آه

چشمانت را می گویم

توی این ماتم سحر

دزدکی انگار

به کسی دلبسته است

عاشقی همینه

چهره ات میان هزار هم

مثل تابلو برجسته است

نشین این طور

غمین

انگار همه ی درها بسته است

دست هایت را دراز کن

دست به دعا

همین کنار

خدا به انتظارت نشسته است.

 



88/08/23 |
 

سر برآوردیم ازخاک

و دوباره

بعد عمری می رویم

بی صدا به خاک

ما را در دامن خود

چه بی صدا و با مهر

نگه داشته است خاک

هر چه داریم

از خوردن و از گفتن

چه بی منت

گرفته ایم از خاک

راه می رویم

و می گوییم و سیر می کنیم

چه آسان

در این پاک ، خاک

مانده ام من به این همه

تواضع و گذشت

که دارد به ما

این بی ادعا و بی غرور خاک

در عوض آن همه محبت

شمارش و غیر شمارش

به ذهن آید وناید

چه راحت تف می اندازیم

به صورت پاک این خاک

 



88/08/18 |

به که بگویم

که این دل اسیر چه قماری شد

صاف وصاف و صاف

ساده و ساده بود

به که بگویم

که این دل اسیر چه چشم خماری شد

آه می کشم و آه

به که بگویم

که این دل اسیر چه شب تاری شد

می گذشت از کناری

شب تارش به باد می رقصید و

مه رویش خندان

به که بگویم

که این دل اسیر چه کاری شد

یه غنچه شکفت از لعلش

نگاهی از گوشه ی چشمش

به که بگویم

که این دل متحمل چه باری شد

داد می زنم و حالا

می فهمم داش آکال هدایت

با مرجان درگیر چه پیکاری شد

صدایم گرفته

اشک هایم بقچه بقچه

نگو مولوی و سعدی و هاتف

با این درد زندان چه داری شد

همه عقل بودیم و منطق

این نگاه خمار آمد و

از هرچه بودیم دل عاری شد.

گوشه ای نشسته ام و به ذکر خدا

این آمد و آن رفت

با عشق دل چه دینداری شد

شکر گویم خدا را

درد آمد و غم آمد و همش با عشق

به که بگویم

که این دل درگیر چه خوش گرفتاری شد.



88/08/12 |
 

کجایید ای دلنوازان

که دلهای پاک و عاشق

له می شود به قدم نا اهلان

چه آرام و ناز نازان

جوهری نیست از مردانگی

همه را به بند کشیده اند

یکی به بهانه قبر

و یکی به بهانه بندگی

آهای بیداران آزاد

این چشم های گریان

این دل های شکسته را

دریابید که چو برگ پاییز

له می شود به پای باد

مردم ساده ما از جنس گُلند

ببین روزگارشان

همه گیر افتاده و بدبخت

تا زیر زانو در گِلند

کی تمام شود این روزها

این آه و گریه و غم

این داغ و نداری

و این روزها با تمام سوزها

ای خدا

 



88/08/06 |
 

دیده گانت باز کن

لحظه ای

هوشیاری را آغاز کن

به دلت ندای ده

لحظه ای هواست آواز کن

بشنو از من

حاکمی بود زمانی

دور دست ها

در بعید مکانی

گفت روزی حاکم به وزیرش

که مردم همیشه

در همه زمان باشد اسیرش

وزیر گفت

که مردم عاقل و دانا نشود

زبانش ببر که گویا نشود

حاکم گفت

کدام لحظه ی عمر عاقل شود

بدانیم که

کارمان سهل شود

وزیر گفت هنگامی که دندان عقل روید

حاکم به تمام اطبا بگفت

همه یک به یک دندان عقل جوید

آن سرزمین کسی عقل دندان نداشت

کسی را اسیر به زندان نداشت

حاکم با خیالی آسوده

آن مردم را دوست داشت

اما بشنو این حال ما را

در این زمانه

گیر کار ما را

آنان یه دندان عقل دادند و خوش شدند

اما دندان های ما

سیاه و مدهوش شدند.

وزیری آمد و نشست به زور

که عاقلان همه بی هوش شدند

هرکس هم به هوش

حرفی زد

در گوشه ی زندان بریده

گوش تا گوش شدند.

یکی آمد گریه کرد و گفت

آنان بد بودند

و آنانی که بی گناه مردند

چه زود فراموش شدند.

آن نادیان حق

ترسیده در لانه موش شدند

یا که فراری

از دست روباه چو خرگوش شدند.

و مردم ساده ی بی دفاع

باز مثل آن روزها

در سینه ها پر از خروش شدند.

اما چه کسی می داند

در این سکوت

چقدر دلهای مرده پر جنب وجوش شدند.

حکایت کوتاه کنیم

برای این شمع نه فوت و بلکه آه کنیم

عمر اگر بی ارزش است

بیایید در راه عشق تباه کنیم

اگر این راه عشق

خوب هم نباشد

بایید با عقل و آگاهانه اشتباه کنیم

 



88/07/27 |