بر سر بلندای آسمان
چه غمگین نشسته است
دور خود ،
ای بابا
گویا دریاچه ای بسته است
آن دور دورها را
تنها می نگرد
آه
انگار که خسته است
ترک ترک نگاهش
یا خدا
انگار بی صدا شکسته است
از دور نگاهش کنی
چه زیبا
می گویی نعمتی خجسته است
آه
چشمانت را می گویم
توی این ماتم سحر
دزدکی انگار
به کسی دلبسته است
عاشقی همینه
چهره ات میان هزار هم
مثل تابلو برجسته است
نشین این طور
غمین
انگار همه ی درها بسته است
دست هایت را دراز کن
دست به دعا
همین کنار
خدا به انتظارت نشسته است.
